تبليغاتX
ظهور عشق

ظهور عشق

روز هايي كه منتظريم

عاشقانه

شهدا ،اي مردان خدايي جايتان خيلي خاليست
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 20:35  توسط مسافر  | 

آرزو

حتي اگر از عشق سري خواسته بودم

از شوكت سيمرغ،پري خواسته بودم


خورشيد درخشان به كفم بود ،ولي من

از شمع،دل شعله وري خواسته بودم


با عقل خود از عشق سخن گفتم و خنديد

آري!خبراز بي خبري خواسته بودم


غير از ضررم مشورت دوست نبخشيد

اي كاش ز دشمن نظري خواسته بودم


افسوس! خدا حاجت يك عمر مرا داد

اي كاش لب سرخ  تري خواسته بودم

فاضل نظري





يا صاحب الزمان ادركني

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 18:42  توسط مسافر  | 

اگر مي دانستم كجايي...........

اگر مي دانستم كجايي به شوق ديدارت ،پاي در راه مي نهادم تا اگر شده يك لحظه چهره نوراني تو را زيارت كنم و درد هاي ناگفته ي خود را به تو باز گو كنم. .......از نا كجاي وجود بي مقدارم،تا آسمان بي كران كوي تو ،در ميان سيلاب اشك،پلي از نياز مي زدم. پلي از انتظار،از غيبت تا ظهور.... با شقايق ها به ميهمانيت مي آمدم و آنقدر بر در منزلت مي كوفتم، تا رخسار پر مهرت را بر من ظاهر سازي..... اين ها حرف هاي من نيست ... حرف دل تمام دختران زمين است كه منتظر ظهور وجود آسمانيت هستند...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 20:21  توسط مسافر  | 

شهر عشق

كوله پشتي،چفيه،جانماز،كاغذ و خودكار،يك مفاتيح جيبي،قرآن

.....................................................

بوي عطر بارگاهش را حس مي كني؟

چقدر زيباست وقتي همه هنگام ورود خم مي شوند و سلام مي كنند.

چقدر عاشق است....

آن جوان را مي گويم....آن كه كفش هايش را بر دست گرفته و پا برهنه به سوي عشقش مي رود.

.............

وارد مسجد كه ميشوي هر كس عاشقانه دعاي عهد و پيمان خويش را با تو  زمزمه مي كند.

دو ركعت نماز عشق به جا مي آوري و بعد آرام آرام به سوي محراب فيروزه رنگ مي روي.

خدايا!چه قدر اين آغوش آرامش بخش است و....

بعد ساعت ها مي نشيني و با اشك هايت محراب را شتشو مي دهي

...........................

از مسجد كه بيرون ميايي  به سوي در روانه مي شوي اما................

اما...اما نيروي عجيبي تو را جلب تماشاي گنبد مي كند  و نمي گذارد از ان دور شوي.

بالاخره دلت را راضي جدايي مي كني

خم مي شوي و خداحافظي مي كني.

.........................

مي رويم اما به اميد آن جمعه ي دوست داشتني ، باز هم روزي  به شهر عشق سفر مي كنيم.


يا صاحب الزمان ادركني

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 0:6  توسط مسافر  | 

مثل برق و باد

اي آقاي خوبي ها

به صورت هاي ما بنگر كه رودخانه اي از اشك بر روي آنها روان است و ديگر اشك ها توان ماندن در بستر را ندارند

اي اميد همگان

دوست دارم بداني كه آنقدر منتظر ديدار تو هستيم كه حاضريم هزاران بار جان دهيم اما...

اما...

اما فقط يك لحظه روي ماهت را نظاره كنيم.

منتظرانت اين جمعه نيز از دوري تو گريستند

پس كي ميايي تا دلهاي آنها را شاد كني؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 18:11  توسط مسافر  | 

ايستگاه انتظار

كوير خشكيده دلم در انتظار جرعه جرعه آب مهرباني توست.

نگاهم به  دنبال انوار محبتت همه جارا گشته.

دست هاي نيازم به سوي تو بلند است و نداي ناله ام بر آسمان.

اي خداي خوبي ها پس كي چشمانمان به جمال او روشن مي شود؟؟؟

پس كي مي توانيم در ركاب او با دشمنانش بجنگيم؟؟؟

پس پس كي ميتوانيم بر سر راهش جان دهيم و ........................

آري ...

آري اين جمعه نيز در گذر است و ما هنوز منتظر......

منتظر لحظهاي زيبا دوست داشتني..

و منتظر شنيدن صداي قدم هايت

يا صاحب الزمان.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 15:42  توسط مسافر  | 

مي ترسم از جفا

باباي شب هاي پر التهاب تنهاييمان،بيا عزيز دل ،تا به كي پشت اين درها چشم انتظار بمانيم؟

آقا جان تا به كي به اين دل وعده بدهم كه ميايي و چشمانمان از ديدنت نور مي گيرد.

تا به كي هر وقت كه دلتنگ مي شوم روبه روي قاب ديوار اتاقم كه رويش يا صاحب الزمان حك شده است

بنشينم و چشمانم را براي گريستن آزاد بگزارم؟

چشمه هاي اشكمان خشكيد از بس كه در فراقت گريستيم.......

اي منجي عالم بيا............................

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 15:55  توسط مسافر  | 

آقا جون دلامون پر از غمه.دلامون برات تنگ شده .

هر وقت كه دلمون خيلي مي گيره ميريم مسجد جمكران صفا مي كنيم.

با اميد اينكه اين جمعه مياي...................................

شايد اين جمعه بيايد شايد   پرده از چهره گشايد شايد.............

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 23:13  توسط مسافر  | 

سلام . سلام به شما آسماني ها. به شما آسماني هاي منتظر. امروز جمعه بود .روزي كه هممون منتظر يه

منجي هستيم.كسي كه اگه بياد تموم خوبي هارو با خودش مياره.

آقا جون پس كجايي..........................................

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 21:30  توسط مسافر  | 

باز هم.....

باز هم اين جمعه گذشت و ما چشم به راه همان راه هميشگي هستيم.

باز هم چشمان ما به گل روي جمالت روشن نشد

باز هم كوچه ي دل را آذين بستيم و آب و جارو كرديم ،اما.. اما..

اما باز هم بوي عطر عشق را حس نكرديم

باز هم تا جمعه اي ديگر صبر خواهيم كرد اي منجي عالم...

......................................................


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 1:37  توسط مسافر  |